سلاااااااااااااااام.
بعد از یه هفته یه پست جدید.
امیدوارم مطلبش تکراری نباشه براتون.

سرود ملي ايران در زمان قاجار!
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد :
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدهمان کم است.
گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند .
چارهاي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟
وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.
يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزي فروش را همه بلديد؟ گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه.
بچهها گفتند: آخر عمو سبزي فروش که سرود نميشود.
گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»
فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم.
همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد :
عمو سبزي فروش! . . . بله.
سبزي کمفروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله .
عمو سبزي فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله .
زالزالک داري؟ . . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي فروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» دراستاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.
منبع:سایت گوناگون
نوشته شده توسط من در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
سلاااااااااام![]()
چند روزی رفته بودم مهمونی خونه برادرم
.
خیلی بهم خوش گذشت
.
به جاش الان حالم زیاد خوب نیست
. آخه این چند روز زیادی بهم خوش گذشته الان بد عادت شدم. یادم رفته بود که چه اوضاعی داشتم تو خونه
.
حالا اینا رو بی خیال.
این بار که رفتم خونه برادرم (اینترنت adsl دارن) برخلاف دفعه های قبلی زیاد چت نکردم و بیشتر کارای مفید انجام دادم
.
برای دختر برادرم معصومه یه وبلاگ خوشگل و مامانی ساختم
.
بعد تو گوگل سرچ کردم یه قالب خوشگل براش پیدا کردم
.
واسش ساعت خوشگل گذاشتم
.
بعد هم یه موزیک
.
و یادش دادم که چه جوری از بلاگفا استفاده کنه
. آخه من معصومه جونمو خیلی دوست دارم ![]()
.
درنتیجه برای وبلاگ خودم هم یه کارایی کردم
.
مثلا:
دوتا نظرسنجی گذاشتم
.
ساعت هم گذاشتم
.
یه عالمه هم دنبال قالب گشتم واسه خودم.
اما پیدا نکردم
.
که البته توی خونه خودمون و با اینترنت dial up عمرا نمی تونستم این کارا رو بکنم
.
منتها این وسط یه اتفاقاتی هم افتاد
.
مثلا چون زیاد با قالب خودم و معصومه ور میرفتم و چیزای مختلف براشون میزاشتم یهو دیدم که قالب من و معصومه جاشون عوض شده
یعنی مال من شده خرسی مال معصومه شده مشکی
. این قدر ترسیدم که نگو. تا اینکه عمو جون اومد و واسم درستش کرد که ممنونم
.
اینم وبلاگ معصومه جونم: فرشته کوچولو

عقب:معصومه , جلو:هانیه
این کارها باعث شد که تمام تمرین های زبانم بیفته واسه روز آخر
. و من مجبور شدم همه تمرینا رو تند تند انجام بدم
. فرداش که رفتم سر کلاس خدا خدا کردم که ازم نپرسه
آخه خیلی خوابم میومد و نمی تونستم درست جواب بدم و خدا هم چون منو خیلی دوست داره دعامو قبول کرد
.
امروز تو خونه خودمون با اینترنت dial up با بدبختی دنبال قالب گشتم که بالاخره اینو گذاشتم
.
به نظرتون چه طوره؟![]()
پ ن:
فکر نمی کنم بد شانس تر از من تو این دنیا پیدا بشه![]()
همه پست هام پاک شد![]()
ان قدر اعصابم خورد شده که نگو ![]()
همین طور بدشانسی پشت بد شانسی![]()
نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
سلام![]()
یه مطلب جالب پیدا کردم ![]()
به درد کارمندا می خوره ![]()
اما جالب تر از اون عکسای قشنگیه که براش در نظر گرفتن ![]()
درد پشت و تمرينات ورزشي ساده
Dear All,
We all sit in single position for the whole day in the office, and ride the bike all the way to our places. As a result at night, while going to bed, many of us experience a slight pain in the back.
DON'T IGNORE IT AT ALL.....this may lead to many further deceases and disabilities as well....
Don't be panic, just do the following exercise for 10 mins every morning and shoot off the back pain.
Enjoy a healthy living....
Simple Exercises... to keep you fit and avoid back pain.
Need not visit a gym, your home may be the ideal place.
دوستان عزيز،
همه ما تمام روز رو در اداره به يک حالت مي نشينيم، و سوار دوچرخه به جاهايي که مي خوايم ميريم. در نتيجه آخر شب، وقتي که مي خوايم بريم تو رختخواب خيلي از ما درد کمي رو در پشتمون احساس مي کنيم.
...اين رو ناديده نگيريد... اين مسئله براحتي ممکنه منجر به ناتوانيهاي زياد يا حتي فوت بشه.
نگران نباشيد، فقط تمرينات زير رو براي 10 دقيقه هر روز صبح انجام بديد و درد پشت رو از بين ببريد.
از يک زندگي سالم لذت ببريد...
تمرينات ساده... براي حفظ تناسب اندام شما و جلوگيري از درد پشت.
نيازي به مراجعه به سالن ورزشي نيست، خونه شما مي تونه مکان ايده آل باشه.










منبع: سایت گوناگون
نوشته شده توسط من در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
سلاااااام ![]()
یه داستات خییییییییلی جالب توی یه سایت خوندم ![]()
براتون میزارم شما هم بخونین و لذت ببرین ![]()
خانم مرجان خانم!
خانم مرجان سلام.
حالتان خوب است؟ امیدوارم حالتان خوب شده باشد. گلاب به رویتان یادم هست آخرین باری که دیدمتان دماغتان از دستمال جدا نمیشد.
مرجان خانم امروز بر خلاف نامههای دیگر که بعد از نوشتن پاره کرده و انداختهام در توالت اداره، این بار میخواهم نامه را بگذارم توی کشوی میزتان. همانجا که سوهان ناخنتان را میگذارید.
خانم مرجان تو را به خدا انقدر با این ناخن صاحبمردهتان ور نروید، هر بار که من میبینم شما دارید هی سوهان میکشید بهش، دلم ریش میشود.
خانم مرجان راستش را بخواهید خیلی وقت است میخواهم یک چیزی بهتان بگویم رویم نمیشود. راستش هر چی فکر میکردم که چطوری این حرفم را بهتان بزنم که آب توی دلتان تکان نخورد نمیدانستم. تا چند روز پیش که رفته بودم اتاق حسابداری، به خانم رحمتی گفتم: اگر آدم بخواهد یک حرفهایی به کسی بزند ولی خجالت بکشد چی کار باید بکند؟ چطور باید بگوید که طرف ناراحت نشود و از آدم خوشش بیاید؟ خانم رحمتی که انگار کش مویش به من حساسیت دارد و هر وقت من میروم توی اتاقش فورا دست میکند زیر مقنعهاش تا موهایش را سفت کند، گفت: باید چند تایی کتاب بخوانی. گفتم: مثلا چه کتابی؟ گفت: رمان. گفتم: رمان را که به گل میزنند! گفت: نه این رمان است، آن رمان، با هم فرق دارد. اینطور که از حرفهایش فهمیدم؛ رمان مثل شیر است که چند تا معنا دارد، مثل شیر ماده و شیر مادر! این یکی آدم را میخورد، این یکی را آدم میخورد!
خلاصه یک کتاب از کشوی میزش بیرون آورد و به من داد. کتاب را بردم خانه از شب تا صبح خواندم. راستش خیلی خوب بود. خیلی چیزها یاد گرفتم. اما بین خودمان باشد؛ به نظرم خوب نیست خانم سن و سال داری مثل خانم رحمتی از این کتابها بخواند! بیخود نبود وقتی کتاب را میداد، گفت به همکاران نگویم که چه کتابی ازشان گرفتم!
اما برای من خیلی خوب بود، راستش وقتی کتاب را خواندم فکر کردم که الان دیگر میتوانم حرفهایی که خیلی وقت است میخواهم بهتان بگویم، یک طوری بهتان بگویم که حسابی خوشتان بیاید و جواب خوب بدهید و مثل این خانمی که در کتاب خواندم، بعد از خواندن نامه آن را به سینهتان بچسبانید و در نسیم کوچه باغ تنهاییتان، که از لابهلای شاخسارهای درختان بید احساسات فرشتهسانتان، خودشان را به صورت شما میرسانند تا از بوی شما وجودشان را عطرآگین کنند، گیسوانتان را افشان کنید. گیسوانی که یک بار شنیدم داشتید پشت تلفن به آبجی مهنازتان میگفتید تازگیها براشینگشون کردهاید!
خانم مرجان خانم!
در طبقه اول ساختمانی که شما در آن کار میکنید، کنار سرویس بهداشتی یک اتاق شش متری هست که دیوارهایش با کاشی سفید بیست سانتی پوشیده شده، ما بین کاشیها با سیمان سفید بند کشی شده، کف اتاق سرامیک است و کابینتهایش پوسیده، اما تمیز است. گوشهی دیوار، کنار پنجرهی رو به خیابان، سماور کهنهای هست که همیشه روی سرش یک قوری، دارد چای درونش را به تعالی میرساند!
خانم مرجان خانم!
در این اتاق یک صندلی زهوار در رفته است که هر از گاهی یک از موجودات این عالم، از تیره پستانداران دو پای دارای عقل و شعور که روی دو پا راه میرود؛ مینشیند. او زیر پوستش، پشت قفسهی سینهاش یک چیزی آویزان است که تلپ تلپ صدا میکند به نام قلب! یا همان دل!
خانم مرجان خانم!
مدتی است این قلب به گرمای مهر شما آتش گرفته.
خانم مرجان خانم! این جانور ذی شعور میخواهد به شما بگوید که؛ شما را دوست دارد. اندازهی تمام برگه چایهایی که تا به حال در قوری ریخته است. به اندازهی تمام کبریتهایی که برای روشن کردن سماور اداره روشن کرده و بعد فوت کرده تا شعله عمرش را خاموش کند! دوستتان دارد! به تعداد دانه دانه ذرات هفت رنگی که با فشار دادن تلمبهی شیشه پاک کن در فضا منتشر میشود!
خواهش میکنم بغض نکنید. این شیفتهی شما طاقت دیدن اشک شما را ندارد! او قول میدهد که شما را خوشبخت کند و به تمام آرزوهایتان برساند. به الانش نگاه نکنید که مسوول آبدارخانه است. همینطور اگر خوب کار کند و همه از دستش راضی باشند، چند وقت دیگر میتواند رییس اداره شود. باورتان نمیشود؟! مگر این سینه چاک شما کمتر از رئیسهایی هست که هر دو ماه یک بار عوض میشوند؟
اصلا اگر رییسهای خوبی بودند و عرضه داشتند و کارشان را بلد بودند که عوضشان نمیکردند. اگر خوب کار میکردند و از پس مسوولتشان بر میآمدند که مثل شما که الان چند سال است منشی هستید و همهی رییسها از دست شما راضی بودهاند، و اصرار داشتند که فقط شما منشیشان باشید، میگذاشتند چند سال رییس باشند.
اصلا به نظر من این رئیسها اصلا عقل و شعور ندارند. خانم مرجان! باور کنید من امتحان کردهام. تا به حال همهشان را امتحان کردهام. هیچکدامشان فرق آب دهان کف کرده را با کف چای نمیفهمند!
برخلاف شما که یادم هست گلاب به رویتان! یک بار که میزتان را با شیشه پاک کن تمیز نکرده بودم شما زودی فهمیدید و گفتید: اینجا را دستمال نکشیدهای بو نمیدهد! راست میگفتید شیشه را اگر با شیشه پاککن پاک کنی بوی عطر میدهد. مثل شما که همیشه بوی عطر میدهید. راستی شنیدهام این عطر را آقای رییس جدید برای شما خریده. این دلدادهی شما از شما خواستار است که قول بدهید وقتی با هم عروسی کردید باز هم از این عطر بزنید.
همیشه در قلب منی.
منتظر جواب نامه هستم.
رحیم خاکسار

***
مرجان خانم سلام! من این نامه را از طرف رحیم نوشتم، رحیم خاکسار. خودش سواد نداشت من برایش نوشتم. اگر جایی یک طوری نوشتهام که بدتان آمده، ببخشید، تقصیر رحیم نیست، همهاش را من نوشتهام. رحیم شما را خیلی دوست دارد.
اگر هم یک وقت به نظرتان رسید که رحیم مرد رویایی شما نیست، میتوانید به من فکر کنید. من در روستایمان تنها کسی هستم که سواد دارد و از وقتی کلاس پنجمم را تمام کردم بیشتر پسرهای روستا نامههای عاشقانهشان را میگفتند من مینوشتم. درست است که الان زیر دست رحیم در آبدارخانه کار میکنم، ولی اگر با هم عروسی کنیم و برویم روستایمان آنجا برای خودم کسی هستم. اگر دلتان خواست و خدا کمک کرد با رحیم عروسی کردید، خواهش میکنم این قسمت آخر نامه را پاره کنید و هیچ وقت به رحیم نشان ندهید. راستش یک بار مظفر پسر همسایهمان، ازم خواست؛ برای سمیه، دختر دایی رحمانش نامه نوشتم، اما سمیه نامردی کرد و بعد از اینکه عروسی کردند، آخر نامه را به مظفر نشان داد. او هم با بیل به جانم افتاد و دستم را شکست.
دیگر مزاحمتان نمیشوم.
خیلی دوستتان دارم.
امضاء
رجب مزروعی
منبع : سایت کتاب نیوز
***
پ ن:
خاله ریزه که برای پست قبلی من کامنت گذاشتین:
اگه وبلاگ رو بخونین می فهمین چند سالمه![]()
چون چندین بار گفتم![]()
خیلی تابلوست ![]()
نمی دونم شما چه طور تا حالا نفمیدین![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط من در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت
![]()
یه تست خیلیییییییییییی جالب توی یه سایت دیدم![]()
براتون میزارم
.
خیلییییییییییییییی جالبه ![]()
![]()
![]()
تست پيش دبستاني!
How did you do on this one? It's just one question, so take your time and think about it.
اين و چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
Pre-school children were asked the following question:
"In which direction is the bus pictured below traveling?"

از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»
Look carefully at the picture.
Do you know the answer?
با دقت به شکل نگاه کن.
مي توني جواب بدي؟
(The only possible answers are "left" or "right.")
(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)
Think about it
درباره اش فکر کن
Still don't know?
هنوز نمي دوني؟
Okay, I'll tell you.
باشه، من بهت ميگم.
The pre-schoolers all answered "left."
بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»
When asked, "Why do you think the bus is traveling in the left direction?"
وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟»
They answered:
"Because you can't see the door."
اونا جواب دادن :
«چون تو نمي توني در رو ببيني.»
How do you feel now ???
I know, me too.
الآن چه احساسي داري؟؟؟
مي دونم، منم همينطور.
.gif)
منبع : سایت گوناگون
ضایع شدین؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
پ ن:
اعصابم خیلی به هم ریخته. خیلیییییییییی خیلییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییی
با ابنکه برای کنکور اصلا نخونده بودم و خیلی بی خیال بودم اما خیلی ناراحتم
حوزه کنکورم افتضاح بود . خیلی خیلی خیلیییییییییی
یه مدرسه افتضاح با نیمکتای افتضاحتر با یه مراقب افتضاحترتر با یه کولر خرااااااااااااااااااب
آخه توی این هوای گرم و شرجی ....
میخوام بدونم اگه نفر اول کنکور میومد اینجا کنکور میداد رتبه اش چند میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط من در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت
![]()
امروزمی خوام یه داستان کوتاه براتون بزارم. این داستان واقعیه.![]()
من این داستانو چند سال پیش از یه جایی خوندم و خیلی خوشم اومد .![]()
حالا هم گفتم برای همه بزارم تا بخونن و درس بگیرن .![]()
رابرت دو وین چنزو، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی شد و چک خود را دریافت کرد. مصاحبه ای کوتاه با خبرنگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشینش رفت تا به خانه برگردد. هنوز در ماشین را باز نکرده بود که زنی جلو آمد و به او تبریک گفت. چهره زن بسیار محزون بود و به سختی و با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است و اوپول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد. رابرت بلافاصله چکی کشید و بهدست زن داد و گفت: برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا.هفته بعد، یکی از دوستان رابرت که از جریان این زن و بچه بیمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت: خبری برایت دارم. آن زن و بچه بیمارش را به خاطر داری؟ آن زن یک کلاهبردار بود و اصلا فرزندی ندارد. او سرت را کلاه گذاشته است رفیق! رابرت گفت: منظورت این است که اصلا بچه مریضی وجود ندارد؟!
پ ن:
توی پست قبلی میخواستم یه عکس از کیک تولدم بزارم ولی خب نشد![]()
اما مگه چه اشکالی داره حالا تو این پست میزارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط من در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت
سلام ![]()
این اولین پست من یعنی نازنین جونه ![]()
امیدوارم از طریق وبلاگ نویسی بتونم دوستای خوبی پیدا کنم ![]()
من الان دقیقا 18 سال و 1 روز و 12 ساعته شدم
. یعنی تاااااااااااااااااااااااازه قانونی شدم
. یعنی میتونم حساب بانکی برا خودم باز کنم
. گواهینامه رانندگی بگیرم
و ..... الان میگین چه آرزوهای کوچیکی
.
روز تولدم خیلی بهم خوش گذشت
.روز قبلش که عموجون لطف کردن و کادو رو جلو جلو دادن و منم کلی ![]()
![]()
. خود روز تولدم یعنی 26 آجی و داداشام با خانواده هاشون اومدن خونه مون و یه جشن تولد کوچیک و خودمونی گرفتیم.
که خیلی خیلی هم از همه شون ممنونم
.
کیک بریدیم و عکس گرفتیم و شمع فوت کردیم و .... خلاصه یه عالمه حال کردیم
.
اینو هم بگم که ما توی تیرماه یه عالمه تولد داریم
. از 7 تیر شروع میشه تا تولد من
که آخریه
.

اما حالاااااااااااااااااااااااااا![]()
میرسم به کادوی تولد ![]()
اگه گفتین چی بود؟؟؟؟ ![]()
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
یه کارت هدیه بانک سامان ![]()
![]()
![]()
اگه گفتین مبلغش چه قدر بود؟؟؟![]()
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
اینو دیگه نمیگممممممممممممممممممممم ![]()
خب از تولد بگذریم ...![]()
من اول اصلا قصد نداشتم که از اتفاقات پیرامونم بنویسم اما چون اون روز خیلی بهم خوش گذشت گفتم
. توی پستای بعدی هم اگه خدا بخواد مطالب قشنگ و جالب و یا داستان براتون میزارم
.
از عموجونم هم تشکر میکنم که تشویقم کردن برای ایجاد این وبلاگ ![]()
.
یه تشکر ویژه دیگه باز هم از عموجونم که توی دوران خیلی سختی که داشتم همراهم بودن و بهم کمک کردن ![]()
.
امیدوارم توی این راه (وبلاگ نویسی) یاریم کنید
.
ممنون![]()
نوشته شده توسط من در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت