سلام
خوبین؟
خیلی دیر به دیر پست می زنما!!!
خب آخه درسام زیاد شده و وقت نمی کنم زیاد بیام تو نت
یه داستان جالب واسم میل امده بود
که برای این پست در نظر گرفتم
و البته پاسخ به یه بازی که عمو جونم دعوتم کردن.
![]()
![]()
![]()
***
آینـه
چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آيد یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر مي رود آن آينه را برايمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :
یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودي.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم می گوید: بله.
و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری؟
به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستی.
پ ن:
این هم پاسخ من به بازی که عمو جون دعوتم کردن
بهترین پُست من: اولین پستم رو خیلی دوست دارم
معرفی: من متولد ۲۶ تیرماه ۱۳۶۸ هستم. به زوووووووووووووور وارد دانشگاه شدم و دانشجوی کاردانی کامپوتر دانشگاه آزاد هستم
فصل و ماه و روز مورد علاقه: فصل پاییز . آذرماه . و روز آشنایییم با عمو جونم ۵ آذر
رنگ : ن ا ر ن ج ی
موسیقی:همه چی گوش میدم
بدترین ضد حال: ضد حال های زیادی هست. مثلا یکیش این که پستو قشنگ تایپ کنی و همه چی آماده باشه بعد یهو بلاگفا ارور بده. واقعا همچین اتفاقی با اینترنت دایال آپ خییییییییییییلی ضد حاله
بزرگترین قولی که دادی:فکر نمی کنم قول خاصی داده باشم
ناشیانه ترین کار: چیزی یادم نمیاد
بدترین خاطره:یه دعوای خانوادگی سر دانشگاه رفتنم
بهترین خاطره:نوروز ۸۵
کسی که بخوای ملاقاتش کنی:عمو جونم و ...
واسه کی دعا می کنی:همممممممممممممممممممه
به کی نفرین می کنی: هیییییییییییییییچ کس
وضعیت در ده سال آینده:نیدونم. ![]()
امیدوارم تا اون موقع حداقل لیسانس گرفته باشم
حرف دل: ...
************************************************
من هم ستاره جون رو به این بازی دعوت می کنم
نوشته شده توسط من در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
بیائید راه دوم را برگزینیم . ![]()
نوشته شده توسط من در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت