سلام.
وای خدا چند وقته پست نزدم
!!! ان قدر که ۲باره آهنگ وبلاگمو عوض کردم
!! حتما گوشش بدین
.
شدید درگیر درسم
.(نیست که خیلی میخونم
!!!)
وای اون شبی که اعلام کردن امتحانات دانشگاههادر سراسر کشور به تعوق افتاده من از خوشحالی داشتم می مردم
. اونقدر خندیدم. اونقدر ذوق کردم
. آخه این جا نه برفی هست نه چیزی.
خلاصه خیلی بهم حال داد
. دستشون درد نکنه که امتحاناتو عقب انداختن!
برام دعا کنین معدلم خوب بشه. برای درس فیزیکم هم دعا کنین که نیفتم
!!
موفق باشین
.
**********
خوب درسها به کنار . دو مطلب بر این پستم می گذارم
۱
یه خاطره یه اتفاق
مدت ها پیش عموم تعریف می کردند که توی ویلاشون نزدیکای دماوند سگی داشتند که جز صاحبش(عموی من) و کسی که تربیتش کرده(سرایدار ویلا) به هر بنی بشری که می دید حمله می کرد. البته برای اون ویلا که خارج از شهر و یه جای خلوته خیلی مناسب بوده.
یه روز این سگه مریض می شه تمام بدنش شپش (یا یه همچین بیماری) می گیره و مجبور می شن دکتر بیارن بالا سرش. خانم دکتر وقتی میاد قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه از اونجایی که حدس می زده که سگه ممکنه خیلی وحشی و هار باشه میگه اول بخوابونیدش و تمام دست و پا و پوزه اش رو ببندین تا هیچ حرکتی نتونه بکنه و دهنش رو هم باز نکنه . تا من از ماشین پیاده بشم.
سگ توسط سرایدار بسته می شه به طوری که هیچ حرکتی نتونه بکنه و خانم دکتر میاد و به بدن سگ دارو می ماله و رفع زحمت می کنه و می ره .
مدت ها بعد سگ دوباره به این بیماری مبتلا می شه و مجبور می شن باز همون دکتر را بیارن بالا سرش.
این بار به محض اینکه سگ ماشین خانم دکتر رو از دور می بینه بلافاصله می ره و سریع یه جا می خوابه و خیلی آروم مثل یه بچه خوب منتظر می مونه تا خانم دکتر بیاد و به بدنش دارو بماله . اصلا دیگه نیازی به بستن سگ نبوده.
میبینین چه سگ با شعوری بوده؟!!
جالب بود ؟
برا خودم که یه خاطره ی زیبا بود
۲
حالا یه داستان دیگه :
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
***توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
منبع : اینترنت
نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت